تبليغاتX
شعر ساغر شفیعی
دوستان عزیزم دوخبر دارم:

اول این که آلبومی از بهنام صفوی همین روزها به بازارعرضه شده به نام "عشق من باش" که سه تا از ترانه هاش از منه.اگه شما هم شنیدین نظرتونو بهم بگین.

خبردوم اینکه روزیکشنبه ۱۰/۸/۸۸ جلسه ی نقد وبررسی کتاب سوم من "من هم ازشاعران دهه ی چهل هستم"در موسسه ی رنگ واژه برگزار میشه.اگه بیاین خوشحال میشم.نشانی:فلکه دوم صادقیه-مجتمع طلا-طبقه ۷-واحد ۲-رنگ واژه(به اهتمام آقای میم.آذرفر)

این هم یک شعر کوتاه:

این همه چرای بی پاسخ

چراگاهی کرده دنیارا

سیر از هرچه پرسش

                              ما ا ا ا

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:58  توسط ساغر شفیعی   | 

سلام دوستان.

شاعرخوب روزگارما آقای دکترسیامک بهرام پرور

سراینده ی کتاب"عطرتندنارنج"

لطف کردند و مطلبی در وبلاگشان پیرامون کتاب سوم من نوشته اند .باسپاس از ایشان آن نوشته را در اینجا قرار می دهم:

من هم از شاعران دهه چهل هستم : دفتر سوم شعرهای «ساغر شفیعی» نکات برجسته کتابهای قبلی را دارد و در عین حال در حیطه فرم و زبان گامهایی نیز به پیش برداشته است . شعر شفیعی ساده و صمیمی ست . شعر سپیدی ست که همراهی ات می کند و همراهی اش می کنی . روایتی نرم و یکدست دارد . تصاویرش در شعر حل می شوند و نه آن چنان عجیب اند که غریب بنمایند و نه آن چنان دم دستی که به سمت ابتذال برود . حسی عمیق در دل واژگان نشسته است و همین حس شعر را به پیش می برد و شکل می دهد و خیلی چیزهای دیگر که در همه مجموعه های شاعر کمابیش دیده می شود و در این مجموعه هم با غلظت بیشتری قابل مشاهده است :
ماه که پایین می آید و
چهره به چهره ام می ماند
می ترسم
بخواهد مچم را بگیرد
ستاره هایی که دزدکی در جیبم گذاشته ام
تمام انگشتانم را بریده اند ...
اما از گامهای فراتر این کتاب ، یکی توجه ویژه تر به زبان است . این توجه به زبان هم در حیطه موسیقایی ست و هم در حیطه کار کشیدن دوگانه و چندگانه و ایجاد بعدهای افزون تر و هم در حیطه ایجاز:
...شب چتر می گشاید در چشمت
ستاره الک می کنم تا صبح
خاک پر از ستاره
جهان وارونه می شود
...
یا :
قبول
تو رد نشدی از نگاه من
وجمله ی این خیابان ها را
پشت سر من رج نزدی
و کنار همین جدول
ضرب نشد نگاه تو در من

ناگفته پیداست ارتباطات «قبول»با «رد نشدی» و «جدول» با «ضرب» که در لایه ای ورای لایه اصلی معنایی اثر شکل می گیرد و در حقیقت پیوندی زبانی ست . و یا توجه به موسیقی تکرار «واژ»ها در مثال اول و موسیقی کناری موجود .
البته در یکی دو شعر ، فضا بیشتر معطوف به زبان می شود و به نوعی بازی زبانی می رسد که شاید چندان دلچسب نباشد :
:... برای در آغوش کشیدن
برایت دست می کشم
دست می کشم روی بوم
تنت هنوز گرم است
پس دست می کشم از کشیدن
که بنشینم به تماشا
بی خبر دستم را می کشی
می نشانی کنار خودت
ببین چه می کشم از دست شیطنت هایت
...
و این «کشاکش» زبانی به گمان من به شعر نمی رسد و تنها شاید برای نخستین خوانش جذابیتی داشته باشد و در ادامه فقدان شاعرانگی رخ نشان خواهد داد . چنان که گفتم از این دست، در کار شاعر تک و توکی بیش نیست .
از نکات دیگر توجه شاعر به ایجاد فرم با بهره گیری از یک زنجیره واژگانی مرتبط است ؛ چیزی که فراتر از صنعت مراعات نظیر در شعر کلاسیک باشد :
پشت شانه هات سنگر می گیرم
تا از آتش چشمانت در امان بمانم
دو نارنجک مخفی کرده ام در پیراهنم
کافی ست دکمه ای را لمس کنی
تا پرتت کند به بستر رودخانه ای
که تو را موجی می کند

عقب نشینی ؟ هرگز !

بوی باروت از نفست بلند شده است
دارم زیر اتش سنگین تو مقاومت می کنم
و جنگ
چیز خوبی ست !
فارغ از فضای اروتیک اثر که خوب از کار درآمده است و البته طنز خفیفی که شاید لازمه این شیوه پرداخت است ، چنان که گفتم بهره گیری شاعر از دنیای واژگانی جنگ و بازخوانی دیگرگونه آنها در بستری کاملا متفاوت و تسری و شاخ وبرگ دواندن آن به کلیت اثر ، سبب شده است که یک وحدت ارگانیک در شعر ایجاد شود . در شعرهای زیادی از این مجموعه همین هارمونی کلمات دیده می شود که شایان توجه است . هر چند باز هم در برخی شعرهای اندک این هارمونی چون به یک بازخوانی منجر نشده است به یک عنصر الحاقی ، و نه حل شده در متن ، تبدیل شده است :
عطر مریم می تراود
از تاج خاری که به سر دارم
دست هایم از بخشش و
گام هایم از گذشت می گویند
و نی لبکی در گلویم
بره های گمشده و
گرگ های گمراه را
به گرگ و میش آشتی
هدایت می کند

از شهر صداهایی می آید
شبیه میخ و چکش و اره
دارند برای مصلوب کردنم
دلیل می تراشند
.
چنان که می بینید ، از توجه زبانی موجود در «می تراشند» که بگذریم باقی شعر در عین بهره گیری از داستان مسیح (ع) آن را چندان به فضایی تازه رهنمون نمی کند .
پایان بندی های خوب یکی دیگر از برجستگی های شعر شفیعی ست :
گور بابای عینک
عاشق تر از همه ما
موش کوری ست
که زیبایی جفت اش را
چشم بسته باور می کند .
چنان که گفتم توجه به موسیقی عنصر مهمی در شعر شاعر است اما گاهی هم به ندرت سهلگیری هایی در کار هست :
تا تو گلویی تر کنی
صحبت مان مثل گونه من گل می اندازد
و نوبت نوبر کردن ماه می رسد
شاید این شیوه نوشتن موسیقی را بهتر کند :
... صحبت مان گل می اندازد
مثل گونه من...
و البته ایجاز شعر شفیعی نیز گاهی به دلیل دست کم گرفتن مخاطب و توضیح دادن بیش از حد به حشو بدل می شود که می شود تنها توصیه کرد به پیرایش و آرایش مجدد شعر .این موارد اندک اند اما آزاردهنده و البته قابل اصلاح اند به خصوص در شعرهای 21 و 28 .
خلاصه اینکه مجموعه خانم ساغر شفیعی لذت بخش است اگر به حس و شاعرانگی و لذت بیاندیشی . به امید روزهای بهتر .

من هم از شاعران دهه چهل هستم - ساغر شفیعی - انتشارات آیینه جنوب - چاپ اول 1388 - 107 صفحه - 2100 تومان

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:26  توسط ساغر شفیعی   | 

====================================

شهر در امن و امان است

راه ها خلوت

بام ها آرام

 

اینجا تهران است

صدای آزرده ی من

 

باز

مهمان ناخوانده ام ـ آوازـ

ناخوانده

             رفته است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 20:5  توسط ساغر شفیعی   | 

دلم مي خواهد از تو بنويسم

سيل بيايد

طوفان بشود

چشمهايم راببندم و از تو

تيرببارد

بمب بيفتد

گوشهايم رابگيرم و فقط از تو

دلم مي خواهد

كنار گل و پروانه

روزنامه ها را بگيرم روي شعله ي شمع

بسوزانم خبر جنگ ها را

خبر كودتاهارا

سقوط هواپيماهارا


دربي خبري محض

برايت غزلي بسازم

با قافيه ي گل و بلبل

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 13:3  توسط ساغر شفیعی   | 

سپاس

گازهای اشک آور !

این بغض در گلویمان

گیر کرده بود

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 20:35  توسط ساغر شفیعی   | 

سلام دوستان.سری زدم به اولین کتابم که در سال۱۳۸۱ چاپ شده بود (وقتی باران پیانو می زند).این مثنوی را دوست دارم شما هم بخوانید.نظرتان چیست؟

 

یاد آن یاردبستانی به خیر

خنده های شوخ پنهانی به خیر

 

دامن کوتاه آبی رنگمان

راه رفتن های تنگاتنگمان

 

دفترصدبرگ صدها آرزو

دستخط کودکی هامان براو

 

یادگاری های بردیوارمان

گفتگوهای قناری وارمان

 

نیمکت جز شاهد شادی نبود

هیچ بندی پای آزادی نبود

 

زنگ تفریح ودویدن هایمان

هردوچون سیبی رسیدن هایمان

 

لحظه های اضطراب امتحان

انتظارمعجزه از آسمان

 

آخراماخنده هامان دیدنی

بیست طعمی داشت مثل بستنی

 

دوستیمان ساده  بی آرایه بود

روشنی باقلبمان همسایه بود

 

یادایام خوش مستی به خیر

یاد آن یاربغل دستی به خیر

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 13:35  توسط ساغر شفیعی   | 

گفتم کلیدی در این قفل نچرخد

خبری درز نکند از در

گفتم آرام بگیرم

در چاردیوار محکم خانه

پشت پنجره ای چشم و گوش بسته

که جز گل و مرغ

نقش دیگری بر پرده ی نمایشش نیست

 

جیرجیر در اما

موش می دواند در اعتقادات خانه ی من

 

در دهن لق

که یاوه های باد را

با آب وتاب تکرار می کند

 

برگرد باد هرجایی

به همان جهنم دره ای که آمده ای

می خواهم با پنجره ی خودم تنها باشم

پنجره ی دلسوز

پرده پوش خبرهای ناگوار

خبرنگارخوش بین خودم

که زخم های ناسور را

سانسور می کند

وهرروز

           نامه های فدایت شوم مرا

                                                  به دست آسمان می رساند

 

دهنت را ببند و راحتم بگذار

که از پنجره ی بی خبرم

آفتاب بگیرم

 

-------------------------------------------------------------

شعری که خواندید از مجموعه ی جدیدم است که قرار است در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران عرضه شود.

نام مجموعه: من هم از شاعران دهه ی چهل هستم

ناشر:آینه جنوب

همچنین مجموعه شعردیگرم "حالا نام دیگری دارم" توسط همین ناشر به چاپ دوم رسیده است

امیدوارم در نمایشگاه ببینمتان

 (راهرو۲۹-غرفه ی۳۴ -انتشارات داستانسراـ آینه جنوب)

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 19:26  توسط ساغر شفیعی   | 

آفتابگردان ها را به جای آفتاب گذاشتم

کفش ها را به جای راه

می توانم هفت سین را هم به جای بهار بگذارم

اما جای خالی تورا

فقط باران پر می کند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 12:16  توسط ساغر شفیعی   | 

این خود خود منم

بارانی یکریز

که خیال خوابش نیست

لرزشی مخفی

که از چشم هرچه بپوشم

                                   پوشیده نمی ماند

این منم

استکانی تلخ-سرد-سنگین

                                        و بی تسکین

لبخند

برچسب بی رمقی

که برلبم نمی ماند

به دلت نمی چسبد

 

آن مرداب آرام

که مدال ماه برسینه اش می لرزید

کارت پستال زیبایی بود

که برایت فرستاده بودم

خودم

پنهان بودم در عمق سیاه همان مرداب

وچقدر دلم می خواست

آن پایین مرواریدی پیدا شود

که دست خالی نباشم

روزی که مثل امروز

                           پیدایم می کنی

امروز

پیکری که بالا آمده

با تشنجی یکریز

ودستی شرمسار

خود خود منم

 

نترس عزیزم

آن قرص معجزه گر را

بایک لیوان آب بیاور

وبوسه ای برای بدرود

تا دوباره فرو روم در خواب

وتو باز

غرق مهتاب که پارو می زنی

خیال کنی از خوابی تلخ

بیدار شده ای

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 18:17  توسط ساغر شفیعی   | 

پدربزرگ خیالش راحت بود

که مادربزرگ

هرجایی نمی رود

 

غافل از این که

هرشب دور از چشم او

به خواب هفت پادشاه می رفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 11:35  توسط ساغر شفیعی   |